تبليغاتX
زیتون

 

از دانشگاه فرار می کنم ! هرچند دلم شور جزوه های طراحی پست را میزند که در کمد مانده اند ؛ قرار گذاشته ام که تا فردا صبح سراغشان نروم ؛ بالاخره یک روز باید تفاوت میان کوییز و امتحان لحاظ شود ! یک ساعت قبل از کلاس ! نه بیشتر و شاید کمتر !

مسیرم را کج میکنم که توت های سفیدی که شیرینی عطرشان تمام روحم را پر میکند را آزار ندهم ... توت های سفید شیرینی که دل به سنگینی پیکرشان داده اند و رها شده اند از شاخه ...

خودم را به اتوبوسی که میان رفتن و ایستادن ، پا در هواست می رسانم ؛ و تا خود بلوار با چشمهای بسته به گزارش نیمه کامل کنترل فکر میکنم .

اتوبوس می ایستد و مرا رها میکند در آغوش خیابان ؛ یادم نیست قرمز که هست باید بروی یا بمانی ، می روم ... غاطی شلوغی و بی نظمی ماشینها می شوم ...

.

.

.

 

خستگی شانه ام را به سنگینی کیفم میچسبانم و همه را می اندازم روی مبل ؛ تمام پنجره ها را باز می کنم  ... لیوان آب را هی پر میکنم و ...

چشمم به کتابهای چیده شده روی میز می افتد ؛ نه میز کامپیوتر ، میز وسط حال ؛ این چند جلد تازه که از نمایشگاه خریده ام را می خواهم وسط خانه باشند ! نزدیک ترین نقطه به هر نقطه !

حواس خودم را از مقاله ی ترجمه نشده ی پایان نامه و  هوم ورک ( همان کار در خانه ی خودمان ) الک ص پرت می کنم ، لبخند مسیح را از روی کتاب های روی میز وسط حال بر میدارم ، و میروم که در تلاطم صفحاتش گم شوم ...

گفتم : همیشه فکر می کردم پیامبر ما عیسی مسیح ، پیام آور مهربانی و عشق بوده ...

او گفت : حتماً همین طور است اما مردی ، این عشق را به اوج رسانده ...

 

دلم برای آن مرد (ص) تنگ می شود ...

از حوادث روزمره ای که مد شده است میان هم سن و سالان دانشگاهیمان خسته می شوم ؛ اما چیزی لابه لای کلمه ها مرا به سوی خود می کشد ...

من هم مثل نگار منتظر ای-میل بعدی نیکلاس می مانم ...

دلم پرپر میزند به جای نیکلاس ... و خدا را می بینم که قدرت مند و مهربان  ، به او لبخند میزند ...

و نیکلاس مینویسد : احساس میکنم که قلبم از همیشه آرام تر است ... من میدانم این آرامش به خاطر لبخند خداست ...

می خواهم بدانم آیا عشق که گاهی احساس میکنم بدون آن نمی توانم زندگی کنم ، با خدا ارتباطی دارد یا نه ؟ می خواهم بدانم اگر بخواهم در مسیر زندگی خدا را انتخاب کنم ، باید عشق را کنار بگذارم و فراموش کنم یا نه ؟ ... عشق نه به معنای لذت بردن جسم ، بلکه همان احساس زیبایی که وقتی وجود را و قلب را فرا می گیرد ، دیگر عاشقی در میان نیست . همه معشوق است ...

نگار !

تا به حال نمی دانستم که خدا هم عاشق است ...

باران ، هر قطره اش که بر صورتم می نشیند ، احساس میکنم افتخار همنشینی با یک موجود عاشق دیگر را به من هم داده اند .

نگار !

چگونه می توانم در دنیایی که تمام موجوداتش عاشق هستند ، بی احساس و بی تفاوت باشم ؟...

در دنیایی تا به این حد عاشق ، قلبم را به روی هدیه ی خدا باز می کنم و اجازه می دهم تا عشق ، تمام وجودم را احاطه کند ...

 

اس ام اس میزند که : ... آیت الله العظمی بهجت ... دلم مبهوت می شود ... بی اختیار اشکهایم جاری می شوند ... روحم با کلمات ساده ی کسی که خودش را در آغوش خدا رها کرده است پر میکشد به اوج ...

دلم برای خدا تنگ می شود ...

 

 

لبخند مسیح – سارا عرفانی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:42 توسط زیتون |

...

شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...
نوشت نام تو را، نام اشنایی که ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت: فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت: فاطمه، هفت آسمان مزین شد
نوشت: فاطمه، تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و  زمان معین شد

نوشت: فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل - قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت: فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر! چه مادری دارد!
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تو را
گمان کنم که تو را، اصلا آفریده تو را

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل ِ از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
«کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست»

 سید حمیدرضا برقعی          

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:42 توسط زیتون |

 

وقتی میر حسین شیرین می زند !

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:41 توسط زیتون |

 

و هوالسلام...

 

بگذار که مشکلات را درک کنی
تا لذت کیش و مات را درک کنی
زحمت بکش این پیاز را پوست بگیر
تا فلسفه‌ی حیات را درک کنی !

 ...جلیل صفربیگی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:20 توسط زیتون |

 

دلم برای اهواز تنگ شده ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:40 توسط زیتون |

 

 

gazabigonah.jpg

1(181).jpggaza

13369_237.jpg

 


 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:7 توسط زیتون |

به نام خدای خیلی مهربان ...

آرتور اش"Arthur Ashe" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه­هايي ازطرفدارانش  دريافت کرد.

يکي از طرفدارانش نوشته بود :

چرا خدا تو را براي اين بيماري انتخاب کرد؟ 

  او در جواب گفت:  در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند.

5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.

500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي­گيرند.

50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند.

 5 هزار نفر سرشناس مي شوند...

 50 نفر به مسابقات راه پيدا مي کنند،

 چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ...

 و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

 


می گویند تقوا از تخصص لازم تر است ، آن را می پذیرم اما می گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست.

دکتر مصطفی چمران

 


من نقش های تو را خط زده ام مهتاب. ..و این جز حماقت موجودی بغایت حقیر نیست که نه از نقش چیزی می داند، نه از جادوی رنگ ها.

من رویای چشمهای تو را در غبار سنگین خواب هایم از دست داده ام... در من حلول کن چونان که ماه ، همچنانکه دایم هست ، گاهی تمام رخ، رو می کند به ساکنان زمینی....

 یافته های مشوش ...


ای کاش میدانستند چه حس زجرآوری وجودم را فرا میگیرد وقتی به حرفهایشان فکر میکنم !

نمیدانم اگر بدانند با روح نازک و شکننده ام چه کرده اند چند هزار سال نوری خود را به دورترین نقطه ای که چشمشان به چشمم نیفتد تبعید می کنند ...

خدایا ! پیش از آن که آنقدر به حرف زدن عادت کنم که ندانم چه می گویم قدرت تکلم را از من بگیر ...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 9:19 توسط زیتون |

 

به نام خدای خیلی مهربان ...

چقدر بعضی اتفاق ها لذت بخش و لطیف اند ... لطیف تر از لطافت روحی که در حس آرام و بی انتهایشان غرق می شود ...


ای کاش میتونستم از کسایی که گاهی احساساتشون رو درک نکردم عذر خواهی کنم ...

ای کاش ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:34 توسط زیتون |

 

سالگرد ازدواجمون رو به خوش بخت ترین مرد دنیا تبریک می گم    

.

.

.

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:52 توسط زیتون |

 

به نام آن که عفت را در دامان نهاد

و حرمت نگاه را بر ما آگاهی داد

و به یاد آن یگانه محبوبی که در وجودش جز ایمان ، ایثار ، اخلاص و عشق نمی یابم ...

خواستم ای همسرم تو را فرهاد بخوانم دیدم عشق تو شیرین تر از آن است که عشق "شیرین" باشد و تو فرهادتر از آنی که فرهاد باشی ...

فقط می خواهم آنگاه که با پوتین به نماز می ایستی ، در تعقیبات نمازت که با فریاد توپخانه همراه میشود ، به یاد من باشی و برایم دعا کنی ...

امروز نامه ات که بهتر است بگویم خاطراتت و یا نه ، گزارشات یک فرمانده ! به دستم رسید ، تاثیر عجیبی بر من گذاشت ... رضای عزیزم از آنجا باز هم بنویس ... حتی از بوی هوای آنجا ، بوی باروت ، بوی خونی که به مشام می رسد ...

از او خواستم برایت دعا کند ... از آن دعا ها _ منظور دعا برای شهادت بوده است ، آنچنان که خود غلامرضا بارها به فهیمه توصیه میکرد _ او همچنان که منقلب شده بود دعایمان کرد و رفت ... و چه خوش حالی است آن زمان که انسان برای همسرش دعا می کند ، آن هم این دعا را ...

 

آن که هم تو و هم راهت را دوست دارد

و تو را دوست دارد چون راهت را دوست دارد .

همسرت فهیم

ساعت 5 صبح 7/2/61

 

گزیده ای از کتاب زیبای " نامه های فهیمه " به اهتمام علیرضا کمری


در آستانه ی ورود به بیست و سه سالگی ، لحظه ها به همان سرعت عبور می کنند که در آستانه ی ورود به هر چند سالگی! حالا می خواهد پا داشته باشی یا نه !

 


 

پ.ن : پنج شنبه صبح :

دیشب گچ پامو با انبردست تیکه تیکه کردم ! طاقتم تموم شده بود دیگه !

دلم کلی به حال انگشتای کبودم سوخت ... !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:35 توسط زیتون |

دلم می خواست الآن هم ویترین کتابفروشی ها پر از کتابای اندیشه سازان باشه ! من ... من حتی یه بار هم برای اندیشه سازانی ها نامه ننوشتم ، یا میل نزدم ، ولی حسابی بشون دل بسته بودم ... به خاطر همه گرمی و محبتی که از جلد کتاباشون پر میکشید و همه ی اتاقم رو پر از نشاط و انرژی می کرد ... به خاطر این که از پشت تریبون استادی اومده بودن کنار ، اون عینک زیر استکانی فریم قهوه ای رو از رو چشماشون برداشته بودن و اومده بودن روی نیمکت کنار ما نشسته بودن ... حرف حرف نوشته هاشون باهات حرف میزد ... هر کتاب لحن خاص خودشو داشت ، و حتی تکه کلام های مخصوص خودش رو ! خلاصه باشون زندگی می کردم ... تا این که یه روز خبر رسید اندیشه سازان منحل شده ... نمی دونم واقعا چه اتفاقی افتاده بود ، می گفتن یه نفر ازشون مرتکب یه خلاف انتشاراتی شده ... نمی دونم ... واقعا نمی دونم ... تا همین نیم ساعت پیش هم که دوباره رفتم سراغ کتابا ، نفهمیده بودم که تو این مدت یه علامت سوال بزرگ تو ذهنم باقی مونده ... هرچند روزها ، لایه لایه روش افتاده بودن و گم شده بود ، ولی هنوز ته قلبم صدای پرکشیدنش پژواک داشت ... تازه می فهمم تو این مدت هیچ وقت نتونستم به دلیل از هم پاشیده شدن اندیشه سازانی هایی که جمعشون ، هدفشون ، کارهاشون و کتاباشون رویایی شده بود برامون ، فکر کنم ... هنوز هم ته قلبم از این اتفاق مبهوته ... یه بهت کودکانه که زنده شدنش تو امروزم ( امروزی که تاریخ تولدم قد کشیده ! ) آروم و بی صدا دلم رو می شکنه ... نمی دونستم این قدر اون روزا رو دوست دارم ... راستش یه خورده برام سخته با این اوضاع و احوال ورقشون بزنم ؛ آخه تصمیم داشتم حسابان و دیفرانسیلش رو دوباره بخونم ، واسه همین رفتم سراغشون ، ولی حالا ... شدم عین مامانا که دوست دارن پسرشونو تو لباس دامادی ببینن ! دوست داشتم اندیشه سازان الآن تو بغل همه ی بچه مدرسه ای ها بود ... دلم برای کتابای کوچولوی نازم که احساس میکنم از شاخه درختشون جدا شدن و پژمردن پرپر میزنه ... کاش دوباره برگردن ... کاش ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:55 توسط زیتون |

 

شاکرانه عبادت کردن ، یعنی مست اتفاقی باشی که در گذشته افتاده ...

این خیلی عاشقانه تر از اینه که به خاطر اتفاقی که در آینده قراره بی افته بندگی کنی ...

خداوند تو رو خلق کرده ...

               یعنی خواسته که تو باشی ...

                                            بهت نگاه کرده ... 

                                                    اراده کرده بود شی از عدم ...

به خاطر این که هستی خودت رو فداش کن ...

توضیح :

حاج آقا پناهیان هر روز یک ساعت قبل از افطار تو مسجد دانشگاه صحبت میکنن ... دوست دارم همه ی عالم حرفاشونو گوش بدن ...


هر چی فکر میکنم به نتیجه نمیرسم ! به نظر من انسان توانایی تلاش برای پیدا کردن لیاقت هر چیزی رو داره ... وقتی صرف نظر میکنه ، یا اون قدر که فکر میکنه دوستش نداشته و یا ... خسته است !

مثل وقتی که بی خیال آخرین گیر پروژه ات می شی و همون طوری میلش میکنی واسه استاد ! بعد کامپیوترو خاموش میکنی و تا سه روز هم طرفش نمیری !

عجب اشتباه بزرگیه ترم تابستونه برداشتن ها !

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:49 توسط زیتون |

 

به نام پروردگار مهربانی ها ...

دقیقا همون طور که حدس میزدم ! عمه فریبا یه ساعت گذاشته کنار ساعتشون ٬ به وقت صبریه !

به آقای همسر گفتم این چند روز همش تو فکر صبریه اینام ...

سحری که درست میکنم ٬ افطاری رو که میچینم ٬ عصر که تو دیر میای ! ...

 همش صبریه تو ذهنمه که داره سحری و افطاری درست میکنه ...

داره از پنجره ی خونشون بیرونو نگاه میکنه ٬

با جناب همسرشون (که خدا کنه دیر نیومده باشه !) تو یه خیابون نا آشنا قدم میزنن ٬ 

شایدم دارن آرکوپال انتخاب میکنن !


دنیای کوچیکیه ... دل آدم توش جا نمیشه ٬ تنگ میشه ...

دعا میکنم هر جا هستن دلشون شاد شاد شاد باشه  

                                                                                        آمین ...

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:50 توسط زیتون |

 

یه دنیا تبریک به تو که بهترینی


نتايج نهايي آزمون تحصيلات تکميلي (دوره هاي کارشناسي ارشد ناپيوسته داخل )سال 1387

www.sanjesh.org

 
توضيح : در صورت هر گونه سوال ، لازم است حداکثر 10 روز بعد از تاريخ اعلام نتايج با تهران صندوق پستي 1365 - 15875 روابط عمومي اين سازمان مکاتبه نماييد . بديهي است به مکاتباتي که پس از مهلت تعيين شده صورت گيرد هيچگونه پاسخي داده نمي شود.

عنوان رشته قبولي و دانشگاه
 
کد رشته امتحاني دوم
کد رشته امتحاني اول
 

 

نام خانوادگي و نام
مجموعه مديريت اجرايي / دانشگاه صنعتي شريف
 
---
1148
 
 
تنه كار احمد

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:20 توسط زیتون |

این گونه آرام خوابیدن به تو نمی آمد مهربانم ...

حالا که رفته ای خجالت نمیکشم مهربان صدایت کنم دایی محمد خوبم ...

مثل همان شب که آرام خوابیده بودی و من خجالت نکیشدم از پیکر نحیفت ... و آرام ، دستان لاغر و بی جانت را بوسیدم ...

حالا که رفته ای خجالت نمیکشم دلم برایت تنگ شود ... و برای تمام آن روزها ...

تمام آن روزها که پله های خانه مان را و درد پهلویت را بهانه میکردی تا رنگ حضورت به دیوارهای خانه کوچک ما ننشیند و رفتنت ، خانه مان را دیوانه تر نکند ...

تمام آن لحظه های خسته ی بی رمق ، که کنار تختت می نشستم و برایت شعر غروب می خواندم ...
غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
... چقدر این شعر را دوست داشتم و داشتی ...

قافیه های پنهان شعر هایت را هنوز که هنوز است پیدا نکرده ایم ! قرار نبود بی قرارمان کنی ...

خدای من ...

چه صحنه های غریبی ... چقدر با خدا عشق بازی می کردی آن روزها ...

روز به روز جسمت نحیف تر میشد و روحت لطیف تر ... و من باور نمیکردم این تحولات را ... و باز قول میگرفتم که این بار از این بیمارستان که مرخص شدی مهمان خودمانی ... از پنجره طناب می اندازیم و می بریمت بالا ! و تو فقط میخندیدی ... نای حرف زدن نداشتی آخر ...

این روزهای آخر همه مان جمع بودیم ... آنقدر که ما خانه ی مامان بودیم و مردها را فرستادیم خانه دایی علی ... خانه که چه عرض کنم ، برای خودش شده بود یک پا مسجد ! طاقچه ها  پر بود از قرآن و مفاتیح و مهر و تسبیح و سجاده ... دیگر به تا زدن و توی کمد گذاشتن نمیرسید ! صبح ، بعد از نماز ، آبجی اکرم شال و کلاه میپوشید و می آمد بیمارستان تا کنار همسرش باشد ...

ای کاش میدیدی خواهر زاده ها و برادر زاده های کوچکت چگونه ساعت ها ، تسبیح به دست می نشستند رو به قبله و پا به پای بزرگتر ها برایت دعا می کردند ... حتما دیده ای آن لحظات را که پس از پر کشیدنت اولین بار ، به خواب همان کودکان معصوم رفتی و دل کوچکشان را با خواب های کودکانه شان آرام کردی ...

 

 

۞۞۞۞۞

 

اواسط آذرماه پارسال مصطفی زنگ زد بهم که امروز تولد دایی محمده ، تونستی یه تماس باهاش بگیر ... گفتم باشه حتما ؛ و غرق روزمرگی هام شدم و چند روز بعد که یادم افتاد فراموشش کردم گفتم اشکال نداره ! سال دیگه براش یه کادوی با مزه میخرم ! اونم واسه تولد چهل و هفت سالگی اش ...

دو هفته بعدش بابا رفت بروجرد و با دایی برگشت ... بستری اش کردن بیمارستان ساسان ؛ عمل شد و چند روز بعد هم مرخص ... بابا میگفت دکترش بعد از عمل گفته فکر نمیکردم این قدر عالی عملش انجام بشه ...!

یادمه اون روزا من درگیر امتحانات پایان ترم بودم ؛ یک شب در میون میرفتیم خونه ی مامان اینا تا میثم واسه دایی آمپول تقویتی بزنه ؛ حسابی رفیق شده بودن باهم ... تو همون نیم ساعتی که اون جا بودیم اونقدر با دایی میخندیدیم که تا دفعه بعدی که ببینیمش روحیه داشتیم ...

ما اون موقع از بیماری دایی خبر نداشتیم ؛ فکر میکردیم یه زخم کوچیک تو روده اش بوده که ترمیم شده ...

تا اواخر اسفند بابا هر ده دوازده روز یه بار میرفت سراغ دایی محمد و می آوردش تهران ، دو سه روز می موند و بر میگشت بروجرد ؛ ما هم اون روزایی که تهران بود میرفتیم برای تزریق آمپولش ... سر به سرش می ذاشتم که دایی حسابی حال میکنیا ! راننده ات که مهندس عمرانه ، تزریقاتی ات هم که مکانیکیه ! خرجت داره زیاد میشه ها ! می خندید ... چیزی نمیگفت ... فقط میخندید ... اون روزا ما نمی دونستیم برای شیمی درمانی می آد تهران ... توی تمام اون پنج شش ماه فقط مامان و بابا و دایی علی خبر داشتن ...

بعد از عید یواش یواش دردهای ناحیه کمرش زیاد شد ، هزار جور دکتر ... هزار جور تشخیص ... از عصب سیاتیک گرفته تا سنگ کلیه ! درد ها بی ربط نبود ... برای کسی با اون بیماری انتظار می رفت ... یواش یواش پاها و شکمش ورم کرد ، اثرات شیمی درمانی بود ؛ یه آبسه ی بزرگ هم کنار غدد لنفاویش پیدا شد ... قرار شد برای بیرون آوردن آبسه عمل شه ... اواسط اردیبهشت که برای این عمل رفت بیمارستان دیگه بر نگشت خونه تا ... تا خونه ی جدیدش ... خونه ی ابدیش ...

منزل نو مبارک دایی ! ...

 

۞۞۞۞۞

 

مادرجون  و حسن مشهد بودن ...

خاله ریحانه جمکران ...

خاله اعظم و زهرا و نرگس حرم حضرت عبدالعظیم ...

مامان و خاله زهره حرم امام ...

.

.

.

هر کس به یه جایی پناه برده بود ... خدا چه برنامه ریزی قشنگی برای رفتنش کرده بود ... چه روزهایی رو گذروندیم همه مون ... و چه شبهایی رو تا سحر ختم گرفتیم ...

خدا چه قدر قشنگ شده بود ... و چه قدر قشنگ به قشنگی اون لحظه ها نگاه می کرد ... چقدر دایی دلش برای خدا و خدا دلش برای دایی تنگ شده بود ... بیشتر از همه ی ما ... وگرنه نمی رفت ...

 

۞۞۞۞۞

دلم داره دیوونه می شه ...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:47 توسط زیتون |

به نام خدای خوب و مهربون ...

 

ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممم  !

ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممممممممم  !

ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممممممممم  !

ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممممممممم  !

ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممممممممم  !

 

خیلی هم لوسه ! اصلن هم دوسش ندارم ! دلم هم می خواد با ۱۰ پاس شم ! همینه که هست !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:19 توسط زیتون |

 

 

 

 


22 ماه از اولین باری که چشم هایم در انوار متلاطم مدینه النبی غرق شد میگذرد ...

اولین بار سحر بود که لرزش روحم ، توان ایستادن را از پاهایم برید و نگاهم ، در بهت دیداری که از لحظه ی دمیده شدن روح در بدنم در انتظارش بود _ و من نمی دانستم _ ، هزار بار جان داد و کفن پوش شد ... هزار بار به خاک سپردمش ... و هر بار هزار مرتبه متولد شد ...

اولین بار سحر بود ... و در آن سحر ، دستانم تا صبح تمام آسمان را ورق زد و نگاهم تا انتهای وجودش را پیاده ی پیاده طی کرد ... روحم از کالبد وجودم جدا شده بود و بی مهابا خود را در آغوش انوار سبز الهی رها می کرد ...

آن ، من نبودم ...

نگاهت ، در آرامش وصف ناشدنی هوای بین الحرمین غرق می شود و حتی لحظه ای به فکر تقلی زدن نمی افتد ... می گذارد خوب خوب تا عمق روشن امواج بالا بروی و خودت را از تنفس هوای سنگین روزهای زندگی ات ،پاک پاک ،رها کنی ...

نه می توانی پلک بزنی و نه زانوان خمیده ات را به حرکت درآوری و قدم از قدم برداری ... آویزان یک نسیم شده ای و مبهوت و سرگشته پاهایت را به دنبال چشمهایت کشان کشان بر خاک می کشی و لحظه ای هزار بار دلت را از قفس سینه ات بیرون می آوری و رها میکنی ... بال بال میزند ... و سرگشته تر از تو ، خود را به دیوارهای بقیع می کشاند و آسمان را طواف می کند ... زخم های ملتهب وجودت آرام شده اند ... روحت آرام شده است اصلا ...

22 ماه از آرامش روحم می گذرد ...

 


قبه الخضراي عشق (ص)

 

 


اردی بهشت  بوی خدا میدهد دلم ...

عادت کرده ام این روزها که می رسد چمدان ببندم ... دلم هوای پرواز کردن به سرش می زند ... و مرا با حرفهایش هی هوایی میکند ...

یادش به خیر ... تازگی ها زیاد لابه لای فایل های خاک گرفته ام دنبال روزهای اردی بهشتی گذشته می گردم ؛ روزهایی که پر از انتظار بودند و حالا که تمام شده اند مرا در انتظار تکرار شدن خود رها کرده اند ...

دلم هوای طرح ولایت کرده است ...

22 ماه پیش زیتون را به روز کرده بودم که معلوم نیست مشهد باشم یا مدینه ... که هم مشهد مشرف شدم و هم مدینه ... و حالا امروز ... نه قرار است بهار را به انتظار بوسیدن دوباره ی خاک بقیع طی کنم و نه به انتظار روزهای پرخاطره ی طرح ولایت ... هرچند این بهار هم به انتظار و البته امید خیلی چیزهای دیگر خواهد گذشت ، ولی چه کنم که دلم سر به هواست و یک دنده ... اردی بهشت که میشود دلش یک چیزهای خاصی را می خواهد ...


راضیه زنگ زد ... دارد حاج خانوم می شود ... خوش به حال دل آسمانی ات راضیه ...

راستی ! برای جشن فارغ التحصیلی دعوتم کرد اهواز ... هوای دلم شرجی شد ... دلم تنگ شد برای هوای شرجی اهواز ... میدانم که از این پس احتمال دیدار اولین هم دانشگاهیانم دارد به صفر می رسد ولی ... یاد روزهای اول مهر هزاروسیصدوهشتادوسه هم به خیر ... خدا نکند دلتنگ شوم که دلم برای همه چیز تنگ می شود دیگر ...


رسول خدا(ص) فرمود:

«رفق و نرمش با هر چه همراه باشد آن را زینت می‌دهد

و از هر چیز جدا شد نازیبایش مى سازد»

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:0 توسط زیتون |

به نام پروردگار مهربانی ها ...

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد‌شد

و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد‌شد

و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌

و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

***

 منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهدشد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

***

چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب‌

و تیغ‌ منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آن‌چه اینجا بود

قیام‌بستن و الله‌اکبرم آنجاست‌

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌

کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌

مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

***

 شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***

 اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بوته‌ی مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌

اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد

و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد

اگرچه متّهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل کنید مرا

 تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

 خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌

 و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

*محمد کاظم کاظمی *


گاهی وقتا پیش میاد که آدم دیگه دست و دلش به پی نوشت نوشتن و خاطره تعریف کردن نمیره ...

ولی هیچ وقت دل آدم از شنیدن حرف دل دست نمی کشه ...


پ.ن :

بهار مبارک ...

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 8:38 توسط زیتون |

 

... به نام پروردگار مهربانی ها ...

 

دیشب کسی به مسلخ خونم کشید و رفت ...

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ...

پس کوچه های قلب مرا جست و جو نکرد ...

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت ...


دلم برای خدا تنگه ... دوباره ...

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 8:28 توسط زیتون |

 

به نام پروردگار مهربانی ها ...

مدت ها بود ، با چتر ، زیر بارون نرفته بودم ...

و تو تمام این مدت ، هر بار حوصله شو نداشتم یدونه چتر رو هم به همه ی چیزایی که با خودم این ور و اون ور می برم (!) دنبال سرم راه بندازم ، میگفتم : چتر ها را باید بست ! ...

خیییییییلی حس جالبی بود ... خیلی !


گاهی اون قدر ظریف و قشنگ (!!!) کارامون رو توجیه می کنیم که تا مدت ها متوجه نمی شیم چه تمیز خودمونو سر کار گذاشته بودیم !!!

کما فی السابق (!) دعا B زحمت فراموش نشه !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:29 توسط زیتون |

 

 

هو المؤلف بین قلوب ...

 

 

بالاتر از واقعیات زندگی ، آرزو ها و عشق ها و احساسات انسانی در زندگی نقش دارند ...

 

تشکیل خانواده در نگاه خداوند ، یعنی خیمه زدن در کنا چشمه ی مودت ؛ و مودت یعنی محبت عمیق ، با طراوت ، آشکار و پر سر و صدا ...

 

و جعل بینکم مودة و رحمة ...

 

سر منشاء این چشمه ی جوشان ، اقیانوس بی ساحل مهر الهی است . خدای رحمان رحیم رئوف لطیف ، جذبه ای از این شعله ی آسمانی را میان زوج جوان قرار می دهد تا از آینه از نزدیک و به مدد اندیشه ای با دوام ، هر یک به تماشای نشانه ای برجسته از آیات جمال و لطف الهی بنشینند ، و از دست یار خویش جام مهر الهی برگیرند و کامیاب شوند ...

 

این محبت ، گرهی است که خداوند به دست لطف خویش بین دو قلب جوان می اندازد و مهریه ی عرشی یک پیوند ماندگار و با طراوت است .

سرمایه ایست که اگر حفظ شود زندگی را حفظ می کند و اگر به کار افتد ،آن را رونق می بخشد . تلخی ها را شیرین و سختی ها را آسان می کند و اگر به شایستگی سپاس این نعمت بزرگ گذارده شود ، راه دستیابی به کیمیای محبت الهی را هموار می سازد ...

 

مطلع عشق...

گزیده ای از رهنمود های

حضرت آیت الله سید علی خامنه ای به زوج های جوان

 


 

روزهایی که خدا بهت داده رو دونه دونه جا می ذاری رو شن های خیس ...

 

 تو یه لحظه ی خاص تکرار نشدنی ، یهو سر بر می گردونی و بهت زده می شی از اون همه جای پا ...

 

 احساس می کنی بزرگ شدی ... آروم چشماتو می بندی و  ...

 

                                                        تا به خودت می آی می بینی انگار ...

         

انگار چند وقتیه یه جفت جای پا دنبال سرتون ردیف شدن !

 

 


 

بعضی روزها ، از اون اولی که می شن " روزهای تو " ، از اون اولی که با تو متولد می شن ، "دوست داشتنی " متولد می شن ؛ یه جورایی هدیه ی اولین روز تولدت هستن انگار ! مثل همون روز به دنیا او مدنت !

 

و این دوست داشتنی بودنشون ، تا آخر عمر ، همون طور دست نخورده و زلال باقی می مونه ...

 

اما بعضی روزها ، از همون اول اول با تو متولد نمی شن !

یعنی فقط با تو متولد نمی شن ...

 

اینا روزایی هستن که احساس دوست داشتنی بودنشون رو همین جوری بهت نمی دن !

 یعنی ، فقط به تو ی تنها نمی دن !!!

 

ولی وقتی بهت دادن ، روزی هزار بار می گی اوست الفت دهنده میان قلب ها ...

و هر بار معنی تازه ای رو ازش احساس می کنی ...  

 

این روزا ، سند و تاریخشون مهم نیست ، حسشون مهمه ؛ خاطره شون مهمه ؛ درسشون مهمه و لطافتی که به زندگیت دادن ... باوری که پشت به وجود اومدنشون بوده ، و هدفی که نقطه ی شروعش شدن ... ایناس که مهمه ...

 

و دقیقا واسه خاطر همینه که ما ... ما هنوز تصمیم نگرفتیم تو کودوم یکی از روزای سال همدیگه رو سورپرایز کنیم !!!

 

قمری ...

شمسی ...

تولد حضرت معصومه ...

یا دو روز قبلش ، رو به روی گنبد با صفاش ...

یا اون روزی که همه دور هم جمع بودیم ...

یا ...

یا حتی چند ماه بعد !

میلاد حضرت زهرا (س) ...

اون روزی که دلامون پر کشید تا خود مدینه ...

یا اون وقتی که جاشون گذاشتیم پشت بقیع و برگشتیم ...

 

یا حتی امروز ! امروز بدون هیچ مناسبت خاص عجیب و غریبی ... فقط به خاطر اینکه امروز هم  حسش ، لطافتش ، باورش ، و هدفش درست هم رنگ همه ی اون روزای به یاد موندنیه ...

 

حتی با این که من الآن n ساعته تو خونه تنهام و ایشون (!!!) اونقد سرشون شولوغه که دیگه جواب اس ام اس رو هم ...

بعله دیگه ! ببینیم کی شام درست می کنه امشب !!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 19:0 توسط زیتون |

به نام پروردکار مهربانی ها ...

 

گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم  ...

همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 0:19 توسط زیتون |

به نام پروردگار مهربانی ها ...

 

وقتی خودتو اون قدر تو چار چوبای بلند و

                                              کوتاه

                                                     می ذاری که حتی ...

                                                    که حتی فرصت نوشتن رو هم از خودت می گیری ...                 

نه !

نمی تونی !

نمی تونی رها نشی ...

طاقتشو نداری ... می دونم ...

رها شو ...

رهاااااااااااااااا ...

 

این قدر استخاره نکن ! زودتر بپر !

                                   یا می شود پرنده شوی ، یا نمی شود ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:56 توسط زیتون |

 

با نام پروردگار مهربانی ها ...

من در همین شروع غزل ، مات مانده ام !

حیران سرگذشت نفسهات مانده ام ...

خیمه ، حریق ، همهمه ، شمشیر ، دست ، سر

مبهوت در هجوم اشارات مانده ام ...

" هل من ..." چه بر صحیفه ی سی پاره رفته است ؟

در گردباد چرخش آیات مانده ام ...

من های های ، زخم تو را ضجه میزنم ...

مجروح آن ترنم " هیهات ..." مانده ام ...

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود

شرمنده ام ... اسیر عبارات مانده ام ...

 

 قربان ولیئی -  التماس دعا ...


گاهی وقتا ، مثل وقتی که داری کتاباتو میذاری تو کارتن ، اون قدر درگیر گذشته می شی که دل کندن ازش برات سخت می شه !

 اون قدر بستنشون طول می کشه که یهو به خودت می آیی و می بینی ساعت هاست لابه لای صفحه های خاک گرفته ی گذشته غرقی ...

باورش مشکله ...

عجیب تند عبور می کنن لحظه ها ... عجیب ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:5 توسط زیتون |

 به نام خدای خوب و مهربان ...

خدای مهربان ...

             مهربان ...

                  مهربان ...                         

                       مهربان ...  

                            مهربان ...     

                                 ...................

     

 به شکوه قبه ی خضرا ...

      به غربت بقیع ...

         به سرگردانی کبوتر های بی تاب ...

            به صفای زمزم ...

               به خوف و رجای صفا ...

الهی ! بخوانمان !

الهی ... بخوانمان ...

الهی ...

الهی...

 

این دل سخت تنگ است و بی قرار ... 

 

 

 

به عطیه گفتم میرم مشهد ٬ بعد مدینه ٬ بهد هم مکه ...

یه نگاهی کرد ... گفت از اون طرف دیگه برو اون دنیا ! می خوای برگردی این جا چی کار ؟!

چه روزهایی رو دارم میگذرونم ... مبهوتم ... مبهوت مبهوت ... حرفم نمی آد ! دوست دارم داد بزنم ... فریاد بکشم ...

189018.jpg

ان شاءالله امشب عازم تهرانیم ... فردا صبح هم میریم مشهد ... بعضیا تو دفترچه ام یه چیزایی نوشتن ... نامه های زهرا رو هم قراره روبه روی مسجدالنبی و مسجدالحرام باز کنم ... اگه حرفی دارین ٬ خلاصه پیغامی ٬ چیزی ٬ ما در خدمتیم . ان شاءالله سعی میکنم تو مشهد هم یه بار دیگه کانکت شم . خلاصه کامنت ٬ میل ٬ اس ام اس ٬ هر طور که خواستین ...  هر چند اینا همش بهونه است ... بهونه واسه شکستن بغض گلو ... واسه لب باز کردن و نالیدن ... واسه ...

با همتون قبلا حرفام رو زدم ... ولی ...

نمیدونم چرا نگرانم ... نکنه یه نفر یه چیزی تو دلش مونده باشه ... نکنه یه پیغامو یادم بره ... به یاد همه تون هستم ٬ مطمئنم ! چون این اصلا دست من نیست ... منی در کار نیست اصلا ... 

 اوایل فکر میکردم تکبره این که بگم واستون دعا میکنم ٬ یا هرچی می خواین بگین که به خدا بگم ... ولی حالا اصلا "من " ی نمیبینم ... اصلا چیزی غیر از خدا حس نمیکنم ... اینی هم که داره میره کنار بقیع یه نشونه است ... یه نیاز ... خود خود نیاز ... نیازمند نه ! خود نیاز ...

 

و کارم را به خدا می سپارم ؛خداست که به {حال}بندگان {خود} بیناست

حال عجیبیه ... ذهنم آشفته است ! خودم هم نمیدونم دقیقا چی می خوام بگم ! فقط ... حتما ... حتما یه کارایی کردم که هیچ رقمه قابل بخشش نیستن ... هر وقت یاد اون لحظه می افتین دوست دارین سر به تنم نباشه ! می دونم ... ولی ...

اون لحظه ها ٬ لحظه هایی بودن که دستم رو از تو دستای خدا کشیدم بیرون ... طغیان زده و بی افسار ... سرکش و ناآرام ... هیچ شدم ... وقتی یه لحظه غفلت کنی از خدا هیچ می شی ... عدم ...

حالا شما از دست یه " هیچ " ناراحتین ؟! از دست یه آواره ی تنها ؟! میشه دل آدم براش بسوزه و حلالش کنه ... نمیشه ؟... 

189009.jpg
 

 


پ.ن ـ ظهر چهارشنبه :

به نام خدای خوب و مهربان ...

سلام !

من الآن مشهدم ... کمتر از ۵ دقیقه تا حرم راه هست ...

میل ها رو خوندم ... کامنت رو هم همین طور ... جواب اس ام اس رو هم که همون موقع میدم ! حرفی ندارم ... جز این که ... دعا کنید ان شاءالله خداوند معرفتش رو بهمون بده ... بدونیم کجاییم ... به کجا میریم ...

من هم دعا میکنم ... چند تا نماز هم هست که واجبه بخونم ! گفتن نداره ! بقیه اش هم که ...

راستی ! اگه ما بر نگشتیم بر شما واجب شرعی است که اولن منو حلال کنید ! دومن از هرکی که میشناسید و منو میشناسه حلالیت بگیرید !!! خلاصه خود دانید ! نرم اون دنیا ببینم یکی حلالم نکرده ها ! که بر میگردم حالشو می گیرم !!!

 التماس دعا ... یا حق .

رب ِّ ا ِنَّی لِما اَنزَلْتُ اِلَي ّ من خیْرٍ فقیرٌ ...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 9:58 توسط زیتون

به نام خداي خوب و مهربان

 

مهندسين محترم ! ميشه لطف كنيد حساب كنيد ببنيد اگه از سه متر و هشتاد سانتي متر ، يك متر و سي سانتش كم شه چه قدر باقي مي مونه ؟!

آفرين ! دو متر و نيم !

حالا همه ي ماهايي كه نقشه كشي پاس كرديم لابد ميتونيم تصور كنيم كه اگه اين دو متر و نيم ، عرض يه خونه باشه چه اتفاقي مي افته

 

به قول بابا اين جاست كه ضخامت ديوار ها مهم ميشه

 

وقتي يه تيكه زمين 3.80×12 ، اونم از نوع دو بر ! ، تو زلزله له ميشه ميريزه پايين ، و حالا واسه اين كه يه سقف بزنن بتونن زيرش زندگي كنن ، مجبورن طبق قوانين شهر سازي ، از عرض خونه ، 1.5 متر و از طولش 2 متر عقب نشيني داشته باشن ، مي توني تصور كني چي كار ميتونن با اون 25 متر مربع زمين بكنن ؟! تازه يه چيز جالب تر ! مي دوني فقط 70 درصد زمين ميتونه بره زير ساخت !! بازم جالب تر از اون ! از اين 25 متر مربع ،بازم طبق قوانين ! ، بايد ، بايـــــــــــــد پاركينگ هم در بياد !!!

 

 

نه ديگه تصور نكن ! داره سخت ميشه ! داره يه جورايي علمي تخيلي ميشه !!!

به من و شما چه اين حساب كتابا ما بايد ذهنمون آروم باشه تا بتونيم با فراغ بال فرمول هاي تبديل لاپلاس رو حفظ كنيم ! رفتار ترانزيستور ها رو حدس بزنيم به من و شما چه كه صاحب اون خونه ي دو بر ! به بابا گفته بود كاش زير آوار مونده بودم و اين حرفش چه قدر بابا رو داغون كرده بود

 

به من و شما چه كه  نه ! نمي خوام درس خوندنمون رو زير سوال ببرم اتفاقاً مي خوام بگم شرعا مكلفيم يه كاري كنيم بايد اين زندگي ها رو ببينيم و تصويرشون تا ابد تو ذهنمون باشه بايد تا جايي كه از دستمون بر مياد تلاش كنيم كه به يه جايي برسيم و يه گره اي باز كنيم از اين همه گره كه شده يه فرش و پهن شده رو زندگي مردم

 

ما ما وظيفه ي سنگيني رو دوشمونه واسه ي هم دعا كنيم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:58 توسط زیتون |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 20:32 توسط زیتون

 

به نام خداي خوب و مهربان

 

پوشش سفيد احرام را آماده كرده اي

به مادرت مي گويي : يعني راستي راستي دارم ميروم ؟!

مادرت لبخند مي زند . قطره اي در چشمانش ميلرزد

مدام تلفن ؛ التماس دعاها : وقتي رفتي بقيع ، يا زير ناودان طلا در مسجدالحرام ، يا اولين بار كه كعبه را ديدي

حوله ي سفيد را به تن ميكني . به مادرت ميگويي : خوب است ، نه !

چانه ي مادرت مي لرزد و ميگويد : داري مي روي ها ، خوش به سعادتت !

 

راهنمای عمره دانشجویی ـ صفحه ی ۴۷


 

طرح ولايت مشهد و عمره كه تداخل زماني پيدا كردن ، گفتم خدايا ! سپردم به خود این پدر و پسر ! يا امام رضا دعوت مي كنه ، يا حضرت محمد يا

هيچ كدومشون قطعي نبود آخه

 

امروز عمره قطعي شد پرواز كاروان من از مشهده باور ميكني ؟!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 19:47 توسط زیتون |

 

 

 


29 مى 1960


تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاء


اى خداى بزرگ، اى ايده‏آل غايى من، اى نهايت آرزوهاى بشرى، عاجزانه در مقابلت به خاك مى‏افتم، تو را سجده مى‏كنم، مى‏پرستم، سپاس مى‏گويم، ستايش مى‏كنم كه فقط تو، آرى فقط تو اى خداى بزرگ شايسته سپاس و ستايشى، محبوب بشرى، فقط تويى، گمشده من تويى...

 ولى افسوس كه اغلب تظاهرات فريبنده و زودگذر دنيا را به جاى تو مى‏پرستم. به آن‏ها عشق مى‏ورزم و تو را فراموش مى‏كنم! اگرچه نمى‏توانم آن را هم فراموشى )بنامم( چون يك زيبايى يا يك تظاهر فريبنده نيز جلوه توست و مسحور تجليات تو شدن نيز عشق به ذات توست.


من هرگاه مفتون هرچيز شده‏ام، در اعماق دل خود، به تو عشق ورزيده‏ام، بنابراين اى خداى بزرگ، تو از اين نظر مرا سرزنش مكن. فقط ظرفيت و شايستگى عطا كن تا هر چه بيش‏تر به تو نزديك شوم و در راه درازى كه به‏سوى بوستان بى‏انتها و ابدى تو دارم، اين سبزه‏ها و خزه‏هاى ناچيز نظر مرا جلب نكند و از راه اصلى باز ندارند.


در دنيا، به چيزهاى كوچكى خوشحال مى‏شوم كه ارزشى ندارند و از چيزهايى رنج مى‏برم كه بى‏اساسند. اين خوشحالى‏ها و ناراحتى‏ها دليل كم‏ظرفيتى من است.


هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسير خوشى و لذتم... كمندِ درازِ آمال و آرزو، بال و پرم را بسته، اسير و گرفتارم كرده و با آزادى، آرى آزادىِ واقعى خيلى فاصله دارم.


ولى اى خداى بزرگ، در همين مرحله‏اى كه هستم احساس مى‏كنم كه تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مى‏دهى، آيات مقدس خود را به من مى‏نمايى و مرا عبرت مى‏دهى!

چه‏بسا كه در موضوعى ترس و وحشت داشتم و تو مرا كمك كردى. چيزهايى محال و ممتنع را جنبه امكان دادى و چه بسا مواقع كه به چيزى ايمان و اطمينان داشتم ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم كردى و به من نمودى كه اراده و مشيت هر چيز به دست توست. فعاليت مى‏كنيم، پايين و بالا مى‏رويم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست.


و دستنوشته ی روزهای غربت ... امریکا... :

خستگى براى من بى‏معنى شده است، بى‏خوابى عادى و معمول شده، در زير بار غم و اندوه گويى كوهى استوار شده‏ام، رنج و عذاب ديگر برايم ناراحت‏كننده نيست. هر كجا كه برسد مى‏خوابم، هر وقت كه اقتضا كند مى‏خيزم، هرچه پيش آيد مى‏خورم، چه ساعت‏هاى دراز كه بر سر تپه‏هاى اطراف «بركلى» بر خاك خفته‏ام و چه نيمه‏هاى شب كه مانند ولگردان تا دميدن صبح بر روى تپه‏ها و جاده‏هاى متروك قدم زده‏ام. چه روزهاى درازى را كه با گرسنگى به‏سر آورده‏ام



 

اوايل تابستان 1959

من تصميم دارم كه از اين به بعد آدم خوبى باشم، دست از گناهان بشويم، قلب خود را يكسره تسليم خدا كنم، از دنيا و مافيها چشم بپوشم. تنها، آرى تنها لذت خويش را در آب ديده قرار دهم.
من روزگار كودكى خود را در بزرگوارى و شرف و زهد و تقوى سپرى كرده‏ام. من آدم خوبى بوده‏ام، بايد تصميم بگيرم كه مِن‏بعد نيز خود را عوض كنم.

حوادث روزگار آدمى را پخته مى‏كند و حتى گناهان مانند آتشى آدمى را مى‏سوزاند.


به قلم ...


+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 11:13 توسط زیتون |

به نام خدای خوب و مهربان ...

تو شلوغی اتوبوس خط واحد ، یه صدای آشنا به گوشم خورد ... قبلا هم شنیده بودم ... برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم ... تراکم جمعیت نمی گذاشت درست ببینم ... یه خورده جا به جا شدم و ... بله ... خودش بود ... همون مرد مسنی که چند ماه پیش بازم تو خط واحد دیده بودمش ...

***

اون روز خیلی گرفته بود ... وقتی سوار شد ، به شیشه ی کناری تکیه داد ... کلی کاغذ و دفترچه و یه چیزایی مثل یه سری مدارک پزشکی و این جورچیزا دستش بود ... سر و وضع خوبی نداشت ... یکی از چشماش بد جوری عفونت کرده بود ... به سختی نفس میکشید ... احساس میکردم یه چیزی ریه اش رو مسدود کرده ... شروع کرد به درد دل کردن واسه مردی که کنارش ایستاده بود ... صداش رو میشنیدم ... از گرفتاری هاش گفت ... تهرانی نبود ... واسه دوا دکتر آواره ی این خیابونا شده بود ... وقتی حرف میزد بقض راه گلوش رو می بست ... سعی میکرد مقاوم باشه ... از عمل باز قلبش گفت ... و از کارهای ناتمام بیمه ... از داروهای گرون قیمت نایاب ... از غربت ...

بین هر چند کلمه حرفش یه نفس عمیق میکشید ... عرق روی پیشونی اش رو پاک میکرد و ... پاهاش توان نداشت ... همون جا آروم آروم نشست ... یواش یواش توجه مردم بهش جلب شد ... خانومی که کنار من ایستاده بود بیمه اش رو پرسید ... بیمارستانش رو ، دکترش رو ... شوهرش قلبش رو عمل کرده بود ... می خواست راه نمایی اش کنه ... آدرس بیمارستان قائم رو بهش داد ... میگفت تجهیزات پایین تری از مرکز قلب داره ولی ... ولی به صرفه تره ... یکی دو نفر دیگه هم که یه چیزایی می دونستن شروع کردن به حرف زدن ...

تو این مدت خانومای آخر اتوبوس که چیز زیادی هم از صحبتا نمیشنیدن ، شروع کردن به جمع کردن پول ... نمیدونم چرا ! شاید احساس کرده بودن این تنها کمکیه که از دستشون بر میآد ... پول رو دست به دست رسوندن به من ... گرفتم و ... برام سخت بود بهش بدم ... جلوی اون همه جمعیت ... احساس میکردم غرورش رو میشکنم ... احساس میکردم احساس خیلی بدیه ...

وقتی از دستم گرفت بغضش شکست ... اشکاش دونه دونه از کنار صورتش افتاد پایین ... حرفاش مفهوم نبود ... مرد کناری اش شونه اش رو نوازش می کرد ...

خانمی که کنار من ایستاده بود شماره ی تلفنش رو ازش گرفت ، یکی دو نفر دیگه هم یاد داشت کردن ... قرار بود با دکتر هایی که میشناختن صحبت کنن ، یه نفر هم تو بیمه آشنا داشت ...

فضای عجیبی شده بود اون روز ...

شاید اگه یه خورده دیگه ادامه پیدا میکرد همه با هم ، با اتوبوس خط واحد میرفتیم اداره بیمه و بعد هم بیمارستان و بعد بستری اش میکردیم و ...

بهش گفتم اگه مدارک پزشکی کامل و معتبری داره ، شاید بشه براش یه کاری کرد ... هم واسه دنبال کردن کارای بیمه اش ، هم واسه جور کردن خرج عملش ... آدرس دانشگاه رو بهش دادم ، قرار شد مدارکش رو بیاره بذاره تو انتظامات دانشکده ... رو یه برگه نوشتم" بسیج دانشکده ی فنی / لهراسبی " و گفتم این برگه رو بذار رو مدارکت و بدش به نگه بان جلوی در ...

رسیدیم به آخر خط ... همه تو جمعیت گم شدن ... هر کی رفت پی زندگی خودش ...

توی راه همش به این فکر میکردم که ... آخه تو جلسه ی کدوم بسیج می خوای مطرح کنی ؟! مدارکش رو به کدوم تشکل دانشجویی می خوای نشون بدی ؟! افتادم به یاد راسخ شریف ... حرفایی که صالحه زده بود از راسخ ... و یاد بسیج شهید چمران ... و یاد کانون آفتاب خودمون ... واسه کسایی که میشناختم میل زدم ... گفتم مدارکش که به دستم رسید جدی تر میشه دنبال کرد ...

یه جورایی منتظر مدارک موندن ... و البته ابراز امیدواری کردن از این که بتونن کاری کنن ... من هم همین طور ...

از این که یه آدم هایی وجود داشتن که می تونستم این جور موقع ها ازشون کمک بخوام اندازه ی تموم دنیا خوشحال بودم ... و فهمیدم چرا خدا هنوز هم فرزندانی از نسل آدم رو به زمین میفرسته ... فهمیدم چرا خدا هنوز هم منتظر آباد شدن زمینه ... فهمیدم چرا آسمون هنوز امیدوارانه آبیه ... و خورشید هنوز می تابه ...

 

***

خودش بود ... وقتی دیدمش همه ی اون صحنه ها دوباره یادم اومد ...

یه لحظه عصبانی شدم ! گفتم پس این هم از هموناییه که ملت رو میذاره سر کار ! حیف اون همه احساس که به خاطرش جریحه دار شد !

خودمو کشیدم جلو و از لا به لای آدم ها گذشتم تا رسیدم نزدیک در وسطی اتوبوس ... نزدیکش بودم ... میتونست صدام رو بشنوه ... احساس کردم اونم منو شناخته ... چیزی نگفت ...

_ ... قرار بود مدارکتون رو بیارین دانشکده ...

_ آوردم ...

_آوردین ؟! کجا آوردین ؟! من این مدت همه اش سراغ میگرفتم ... چیزی نبوده ...

_آوردم دادم به نگه بان جلوی در ... چند روز بعدش هم سر زدم ... گفتن کسی سراغش نیومده ! حتی خودم بردمش دفتر بسیج !

_ چه طور ممکنه آخه ؟!

_ دفتر بسیجتون مگه زیر زمین نیست ؟! سمت راست راه روی زیر زمین ؟ بسته بود ... در زدم ... کسی نبود ...

راست میگفت ... واحد برادران رو می گفت ... تو دلم از خودم خجالت کشیدم بابت همون یه لحظه عصبانیت ...

نمی دونم چرا ... نمیدونم چرا به دستم نرسیده بود ... یعنی ممکن بود شیفت نگه بان ها مدام عوض می شده و ... نمی دونم چرا هیچ کدوم از نگه بان ها ...

واقعاٌ نمی دونم چرا ...

گفتم حالا کارا به کجا رسید ؟!

گفت اگه خدا بخواد امروز دیگه کارای بیمه درست میشه ...

گفتم بازم اگه جایی کاری از دست ما بر می اومد ... بالاخره امیدوارم بتونیم کمکی کنیم ... ( و البته به خاطر اتفاقی که افتاده بود شرمنده بودم ... سخت شرمنده بودم ... )

رسیدیم به آخر خط ... همه تو جمعیت گم شدن ... هر کی رفت پی زندگی خودش ...

یا رب نظر تو بر نگردد ...

برگشتن روزگار سهل است !

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:47 توسط زیتون |