زیتون
ای در تو غرور دل دریایی ما گم ...
شکر خدا...
آزموده شدیم امروز!
خدایا ... میشه صلاح ما رو تو اون چیزی که دوست داریم قرار بدی؟!
یه وقتایی یه دنیا حرف تو دلت مونده،اما به اندازه ی موهای سرت کار مثلا مهم(!) داری و اون قدر میگذره و میگذره که یواش یواش همه ی حرفات یادت میره!
یه وقتایی هم هی این صفحه ی "پست مطلب جدید" رو باز میکنی ولی هرچی فکر میکنی چیزی بیشتر از این اراجیف به ذهنت نمیرسه !!!
این روزها روزهای غریبی است؛تجربه های تازه زیاد دارم،تجربه های تازه ای که لا به لای تکرار روزمرگی ام می ایستند و تازه نفسم میکنند...
این پاییز دومین پاییزی است که "خانه دار" شده ام!
پارسال فکر میکردم آشفتگی ذهنی ام نیاز دارد کمی از درس و دانشگاه و کتاب و سیگنال و این جور چیزها دور باشد ، کمی آرام گیرد ؛ احساس میکردم اکتسابات دانشگاهی ام شبیه دانه های ریز خاکشیر نیاز به مدتی سکون دارند تا در ذهنم ته نشین شوند و نظم پیدا کنند!
روی همین حساب بعد از یک عمر تحلیل و بررسی و فکر و فکر و فکر دل به دریا زدم و رها کرم خودم را ...البته به زعم خودم!
یکی دو ماهی شدم بانوی خانه! کارهایی کردم که هر بانویی در خانه میکند ولی نسل جدید بانوهای دانشجو که یک سر دارند و هزار سودا از انجامشان عاجزند!
یکی دو ماهی دیگر نه هوم ورک داشتم نه پروژه و نه هیچ چیز دیگری که مانع پختن شام شود...
کمدها و کابینت ها را میریختم بیرون...جابه جا می کردم...میچیدم... میشستم...کتاب های خاک گرفته ای که در تمام سال های دانشگاه با حسرت نگاهشان میکردم آمده بودند جلوی دست؛ام پی تری ام پر شد از حرفایی که خیلی وقت بود میخواستم گوش بدهم؛بوم نقاشی ام سرپا شد ...
آن روزها خیلی زود تمام شدند البته...
کارم شده بود ثانیه شماری برای دیدن روی ماه پروانه کوچکی که در وجوم بال بال میزد!روزهای سختی بود؛و البته شب های سخت تری!بگذریم که هر چه بود گذشت...
این روزها روزهای دیگری است برایم...
رنگ دیگری دارم
دغدغه ی دیگری دارم
نام دیگری دارم!
نامی که زندگی ام را متحول کرده است...
3 دی 89
دارم برای روزهایم تولد میگیرم...
در دلم...
حال خوشی دارم...
بگذار هوایم را به اسارت واژه ها در نیاورم...
بگذار نفهمم دقیقا چیست که سر ذوقم آورده است...
دلم می خواهد در این ابهام خنک نفسی تازه کنم!
بال ...بال بزنم!
26 دی 89
هوالحبیب...
روزهای سختی رو داریم پشت سر میذاریم؛هر سه نفرمون! چهار روز از واکسن
شش ماهگی نی نی میگذره ولی حتی امروز هم یه کم تب داشت. استامینوفن رو با
مکافات میخوره،لجوج هم میشه بعد از هر سری واکسن زدن...آقای همسر هم که
حسابی سرش با امتحانا شولوغه؛خلاصه من یکی دیگه دارم کم میارم!
امروز از خواب که بیدار شد _نی نی رو میگم_ لب هام رو گذاشتم رو پیشونی
اش،یه کم گرم بود.غصه ام گرفت...آخه نمیدونی چقدر دل آدم ریش میشه با اون
گریه ی متفاوتش...این نوع گریه مخصوص وقتاییه که حسابی خودشو لوس
میکنه،مثل اون روز که باباش بهش گفت:"هیسسسسسسسسسسس!بذار ببینم مامانی چی
میگه!"چشمت روز بد نبینه همچین بلایی سرمون آورد که پشیمون شدیم از با هم
حرف زدن... کلی منت کشی کردیم تا بانو باهامون آشتی کرد!
...خلاصه...امروز
رو داشتم میگفتم!شیشه ی استامینوفنش رو از تو قفسه کتابخونه کنار تختش
برداشتم و نشستم کنارش،تو چشماش نگاه کردم و گفتم مامانی به نظر شما بهت
استامینوفن بدم یا نه؟...یه نگاهی به شیشه کرد و زد زیر گریه...از همون
گریه لوسی ها ...!دلم کباب شد!گذاشتمش کنار و گفتم باشه مامانی نمیخواد
بخوری...خوب شدی دیگه نه؟...فقط یه شیطنت مادرانه ی درونی باعث شد بذارم
شیشه اون شربت بدمزه بالای سرش بمونه
؛آخه
هر چند دقیقه یک بار وسط بازی و خنده چشمش می افتاد بهش و با نگرانی چند
ثانیه بهش خیره میشد! آخ دلم پرپر میزنه واسه اون نگاه ت مامان فدات شه!
پ.ن:خب دیگه...اینا رو این ور اون ور نوشته بودم دوست داشتم اینجا هم باشن...همین!
از دانشگاه فرار می کنم ! هرچند دلم شور جزوه های طراحی پست را میزند که در کمد مانده اند ؛ قرار گذاشته ام که تا فردا صبح سراغشان نروم ؛ بالاخره یک روز باید تفاوت میان کوییز و امتحان لحاظ شود ! یک ساعت قبل از کلاس ! نه بیشتر و شاید کمتر !
مسیرم را کج میکنم که توت های سفیدی که شیرینی عطرشان تمام روحم را پر میکند را آزار ندهم ... توت های سفید شیرینی که دل به سنگینی پیکرشان داده اند و رها شده اند از شاخه ...
خودم را به اتوبوسی که میان رفتن و ایستادن ، پا در هواست می رسانم ؛ و تا خود بلوار با چشمهای بسته به گزارش نیمه کامل کنترل فکر میکنم .
اتوبوس می ایستد و مرا رها میکند در آغوش خیابان ؛ یادم نیست قرمز که هست باید بروی یا بمانی ، می روم ... غاطی شلوغی و بی نظمی ماشینها می شوم ...
.
.
.
خستگی شانه ام را به سنگینی کیفم میچسبانم و همه را می اندازم روی مبل ؛ تمام پنجره ها را باز می کنم ... لیوان آب را هی پر میکنم و ...
چشمم به کتابهای چیده شده روی میز می افتد ؛ نه میز کامپیوتر ، میز وسط حال ؛ این چند جلد تازه که از نمایشگاه خریده ام را می خواهم وسط خانه باشند ! نزدیک ترین نقطه به هر نقطه !
حواس خودم را از مقاله ی ترجمه نشده ی پایان نامه و هوم ورک ( همان کار در خانه ی خودمان ) الک ص پرت می کنم ، لبخند مسیح را از روی کتاب های روی میز وسط حال بر میدارم ، و میروم که در تلاطم صفحاتش گم شوم ...

گفتم : همیشه فکر می کردم پیامبر ما عیسی مسیح ، پیام آور مهربانی و عشق بوده ...
او گفت : حتماً همین طور است اما مردی ، این عشق را به اوج رسانده ...
دلم برای آن مرد (ص) تنگ می شود ...
از حوادث روزمره ای که مد شده است میان هم سن و سالان دانشگاهیمان خسته می شوم ؛ اما چیزی لابه لای کلمه ها مرا به سوی خود می کشد ...
من هم مثل نگار منتظر ای-میل بعدی نیکلاس می مانم ...
دلم پرپر میزند به جای نیکلاس ... و خدا را می بینم که قدرت مند و مهربان ، به او لبخند میزند ...
و نیکلاس مینویسد : احساس میکنم که قلبم از همیشه آرام تر است ... من میدانم این آرامش به خاطر لبخند خداست ...
می خواهم بدانم آیا عشق که گاهی احساس میکنم بدون آن نمی توانم زندگی کنم ، با خدا ارتباطی دارد یا نه ؟ می خواهم بدانم اگر بخواهم در مسیر زندگی خدا را انتخاب کنم ، باید عشق را کنار بگذارم و فراموش کنم یا نه ؟ ... عشق نه به معنای لذت بردن جسم ، بلکه همان احساس زیبایی که وقتی وجود را و قلب را فرا می گیرد ، دیگر عاشقی در میان نیست . همه معشوق است ...
نگار !
تا به حال نمی دانستم که خدا هم عاشق است ...
باران ، هر قطره اش که بر صورتم می نشیند ، احساس میکنم افتخار همنشینی با یک موجود عاشق دیگر را به من هم داده اند .
نگار !
چگونه می توانم در دنیایی که تمام موجوداتش عاشق هستند ، بی احساس و بی تفاوت باشم ؟...
در دنیایی تا به این حد عاشق ، قلبم را به روی هدیه ی خدا باز می کنم و اجازه می دهم تا عشق ، تمام وجودم را احاطه کند ...
اس ام اس میزند که : ... آیت الله العظمی بهجت ... دلم مبهوت می شود ... بی اختیار اشکهایم جاری می شوند ... روحم با کلمات ساده ی کسی که خودش را در آغوش خدا رها کرده است پر میکشد به اوج ...
دلم برای خدا تنگ می شود ...
لبخند مسیح – سارا عرفانی
| Design By : Pichak |


