![]() رب ِّ ا ِنَّی لِما اَنزَلْتُ اِلَي ّ من خیْرٍ فقیرٌ ...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1387
مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 جستجو
پیوندها
پرواز در ملکوت
...گمنام متولد عشق برق 83 بچه های اهل قلم حفظ و نشر آثار آقا لوح ... اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
زیتون
عبور ...
به نام آن که عفت را در دامان نهاد و حرمت نگاه را بر ما آگاهی داد و به یاد آن یگانه محبوبی که در وجودش جز ایمان ، ایثار ، اخلاص و عشق نمی یابم ... خواستم ای همسرم تو را فرهاد بخوانم دیدم عشق تو شیرین تر از آن است که عشق "شیرین" باشد و تو فرهادتر از آنی که فرهاد باشی ... فقط می خواهم آنگاه که با پوتین به نماز می ایستی ، در تعقیبات نمازت که با فریاد توپخانه همراه میشود ، به یاد من باشی و برایم دعا کنی ... امروز نامه ات که بهتر است بگویم خاطراتت و یا نه ، گزارشات یک فرمانده ! به دستم رسید ، تاثیر عجیبی بر من گذاشت ... رضای عزیزم از آنجا باز هم بنویس ... حتی از بوی هوای آنجا ، بوی باروت ، بوی خونی که به مشام می رسد ... از او خواستم برایت دعا کند ... از آن دعا ها _ منظور دعا برای شهادت بوده است ، آنچنان که خود غلامرضا بارها به فهیمه توصیه میکرد _ او همچنان که منقلب شده بود دعایمان کرد و رفت ... و چه خوش حالی است آن زمان که انسان برای همسرش دعا می کند ، آن هم این دعا را ...
آن که هم تو و هم راهت را دوست دارد و تو را دوست دارد چون راهت را دوست دارد . همسرت فهیم ساعت 5 صبح 7/2/61
گزیده ای از کتاب زیبای " نامه های فهیمه " به اهتمام علیرضا کمری
در آستانه ی ورود به بیست و سه سالگی ، لحظه ها به همان سرعت عبور می کنند که در آستانه ی ورود به هر چند سالگی! حالا می خواهد پا داشته باشی یا نه !
پ.ن : پنج شنبه صبح : دیشب گچ پامو با انبردست تیکه تیکه کردم ! طاقتم تموم شده بود دیگه ! دلم کلی به حال انگشتای کبودم سوخت ... !
|+| نوشته شده توسط زیتون در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 11:35
اندیشه
دلم می خواست الآن هم ویترین کتابفروشی ها پر از کتابای اندیشه سازان باشه !
من ... من حتی یه بار هم برای اندیشه سازانی ها نامه ننوشتم ، یا میل نزدم ، ولی حسابی بشون دل بسته بودم ...
به خاطر همه گرمی و محبتی که از جلد کتاباشون پر میکشید و همه ی اتاقم رو پر از نشاط و انرژی می کرد ...
به خاطر این که از پشت تریبون استادی اومده بودن کنار ، اون عینک زیر استکانی فریم قهوه ای رو از رو چشماشون برداشته بودن و اومده بودن روی نیمکت کنار ما نشسته بودن ...
حرف حرف نوشته هاشون باهات حرف میزد ... هر کتاب لحن خاص خودشو داشت ، و حتی تکه کلام های مخصوص خودش رو !
خلاصه باشون زندگی می کردم ... تا این که یه روز خبر رسید اندیشه سازان منحل شده ... نمی دونم واقعا چه اتفاقی افتاده بود ، می گفتن یه نفر ازشون مرتکب یه خلاف انتشاراتی شده ... نمی دونم ... واقعا نمی دونم ... تا همین نیم ساعت پیش هم که دوباره رفتم سراغ کتابا ، نفهمیده بودم که تو این مدت یه علامت سوال بزرگ تو ذهنم باقی مونده ... هرچند روزها ، لایه لایه روش افتاده بودن و گم شده بود ، ولی هنوز ته قلبم صدای پرکشیدنش پژواک داشت ... تازه می فهمم تو این مدت هیچ وقت نتونستم به دلیل از هم پاشیده شدن اندیشه سازانی هایی که جمعشون ، هدفشون ، کارهاشون و کتاباشون رویایی شده بود برامون ، فکر کنم ... هنوز هم ته قلبم از این اتفاق مبهوته ... یه بهت کودکانه که زنده شدنش تو امروزم ( امروزی که تاریخ تولدم قد کشیده ! ) آروم و بی صدا دلم رو می شکنه ...
نمی دونستم این قدر اون روزا رو دوست دارم ...
راستش یه خورده برام سخته با این اوضاع و احوال ورقشون بزنم ؛ آخه تصمیم داشتم حسابان و دیفرانسیلش رو دوباره بخونم ، واسه همین رفتم سراغشون ، ولی حالا ... شدم عین مامانا که دوست دارن پسرشونو تو لباس دامادی ببینن ! دوست داشتم اندیشه سازان الآن تو بغل همه ی بچه مدرسه ای ها بود ... دلم برای کتابای کوچولوی نازم که احساس میکنم از شاخه درختشون جدا شدن و پژمردن پرپر میزنه ... کاش دوباره برگردن ... کاش ...
|+| نوشته شده توسط زیتون در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 18:55
هوالمحبوب
شاکرانه عبادت کردن ، یعنی مست اتفاقی باشی که در گذشته افتاده ... این خیلی عاشقانه تر از اینه که به خاطر اتفاقی که در آینده قراره بی افته بندگی کنی ... خداوند تو رو خلق کرده ... یعنی خواسته که تو باشی ... بهت نگاه کرده ... اراده کرده بود شی از عدم ... به خاطر این که هستی خودت رو فداش کن ... توضیح : حاج آقا پناهیان هر روز یک ساعت قبل از افطار تو مسجد دانشگاه صحبت میکنن ... دوست دارم همه ی عالم حرفاشونو گوش بدن ...
هر چی فکر میکنم به نتیجه نمیرسم ! به نظر من انسان توانایی تلاش برای پیدا کردن لیاقت هر چیزی رو داره ... وقتی صرف نظر میکنه ، یا اون قدر که فکر میکنه دوستش نداشته و یا ... خسته است ! مثل وقتی که بی خیال آخرین گیر پروژه ات می شی و همون طوری میلش میکنی واسه استاد ! بعد کامپیوترو خاموش میکنی و تا سه روز هم طرفش نمیری ! عجب اشتباه بزرگیه ترم تابستونه برداشتن ها !
|+| نوشته شده توسط زیتون در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 12:49
به وقت صبریه !
به نام پروردگار مهربانی ها ... دقیقا همون طور که حدس میزدم ! عمه فریبا یه ساعت گذاشته کنار ساعتشون ٬ به وقت صبریه ! به آقای همسر گفتم این چند روز همش تو فکر صبریه اینام ... سحری که درست میکنم ٬ افطاری رو که میچینم ٬ عصر که تو دیر میای ! ... همش صبریه تو ذهنمه که داره سحری و افطاری درست میکنه ... داره از پنجره ی خونشون بیرونو نگاه میکنه ٬ با جناب همسرشون (که خدا کنه دیر نیومده باشه ! شایدم دارن آرکوپال انتخاب میکنن !
دنیای کوچیکیه ... دل آدم توش جا نمیشه ٬ تنگ میشه ... دعا میکنم هر جا هستن دلشون شاد شاد شاد باشه آمین ...
|+| نوشته شده توسط زیتون در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 10:50
به نام پروردگار مهربانی ها ...
یه دنیا تبریک به تو که بهترینی
|+| نوشته شده توسط زیتون در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 18:20
یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم...
این گونه آرام خوابیدن به تو نمی آمد مهربانم ... حالا که رفته ای خجالت نمیکشم مهربان صدایت کنم دایی محمد خوبم ... مثل همان شب که آرام خوابیده بودی و من خجالت نکیشدم از پیکر نحیفت ... و آرام ، دستان لاغر و بی جانت را بوسیدم ... حالا که رفته ای خجالت نمیکشم دلم برایت تنگ شود ... و برای تمام آن روزها ... تمام آن روزها که پله های خانه مان را و درد پهلویت را بهانه میکردی تا رنگ حضورت به دیوارهای خانه کوچک ما ننشیند و رفتنت ، خانه مان را دیوانه تر نکند ... تمام آن لحظه های خسته ی بی رمق ، که کنار تختت می نشستم و برایت شعر غروب می خواندم ... قافیه های پنهان شعر هایت را هنوز که هنوز است پیدا نکرده ایم ! قرار نبود بی قرارمان کنی ... خدای من ... چه صحنه های غریبی ... چقدر با خدا عشق بازی می کردی آن روزها ... روز به روز جسمت نحیف تر میشد و روحت لطیف تر ... و من باور نمیکردم این تحولات را ... و باز قول میگرفتم که این بار از این بیمارستان که مرخص شدی مهمان خودمانی ... از پنجره طناب می اندازیم و می بریمت بالا ! و تو فقط میخندیدی ... نای حرف زدن نداشتی آخر ... این روزهای آخر همه مان جمع بودیم ... آنقدر که ما خانه ی مامان بودیم و مردها را فرستادیم خانه دایی علی ... خانه که چه عرض کنم ، برای خودش شده بود یک پا مسجد ! طاقچه ها پر بود از قرآن و مفاتیح و مهر و تسبیح و سجاده ... دیگر به تا زدن و توی کمد گذاشتن نمیرسید ! صبح ، بعد از نماز ، آبجی اکرم شال و کلاه میپوشید و می آمد بیمارستان تا کنار همسرش باشد ... ای کاش میدیدی خواهر زاده ها و برادر زاده های کوچکت چگونه ساعت ها ، تسبیح به دست می نشستند رو به قبله و پا به پای بزرگتر ها برایت دعا می کردند ... حتما دیده ای آن لحظات را که پس از پر کشیدنت اولین بار ، به خواب همان کودکان معصوم رفتی و دل کوچکشان را با خواب های کودکانه شان آرام کردی ...
۞۞۞۞۞ اواسط آذرماه پارسال مصطفی زنگ زد بهم که امروز تولد دایی محمده ، تونستی یه تماس باهاش بگیر ... گفتم باشه حتما ؛ و غرق روزمرگی هام شدم و چند روز بعد که یادم افتاد فراموشش کردم گفتم اشکال نداره ! سال دیگه براش یه کادوی با مزه میخرم ! اونم واسه تولد چهل و هفت سالگی اش ... دو هفته بعدش بابا رفت بروجرد و با دایی برگشت ... بستری اش کردن بیمارستان ساسان ؛ عمل شد و چند روز بعد هم مرخص ... بابا میگفت دکترش بعد از عمل گفته فکر نمیکردم این قدر عالی عملش انجام بشه ...! یادمه اون روزا من درگیر امتحانات پایان ترم بودم ؛ یک شب در میون میرفتیم خونه ی مامان اینا تا میثم واسه دایی آمپول تقویتی بزنه ؛ حسابی رفیق شده بودن باهم ... تو همون نیم ساعتی که اون جا بودیم اونقدر با دایی میخندیدیم که تا دفعه بعدی که ببینیمش روحیه داشتیم ... ما اون موقع از بیماری دایی خبر نداشتیم ؛ فکر میکردیم یه زخم کوچیک تو روده اش بوده که ترمیم شده ... تا اواخر اسفند بابا هر ده دوازده روز یه بار میرفت سراغ دایی محمد و می آوردش تهران ، دو سه روز می موند و بر میگشت بروجرد ؛ ما هم اون روزایی که تهران بود میرفتیم برای تزریق آمپولش ... سر به سرش می ذاشتم که دایی حسابی حال میکنیا ! راننده ات که مهندس عمرانه ، تزریقاتی ات هم که مکانیکیه ! خرجت داره زیاد میشه ها ! می خندید ... چیزی نمیگفت ... فقط میخندید ... اون روزا ما نمی دونستیم برای شیمی درمانی می آد تهران ... توی تمام اون پنج شش ماه فقط مامان و بابا و دایی علی خبر داشتن ... بعد از عید یواش یواش دردهای ناحیه کمرش زیاد شد ، هزار جور دکتر ... هزار جور تشخیص ... از عصب سیاتیک گرفته تا سنگ کلیه ! درد ها بی ربط نبود ... برای کسی با اون بیماری انتظار می رفت ... یواش یواش پاها و شکمش ورم کرد ، اثرات شیمی درمانی بود ؛ یه آبسه ی بزرگ هم کنار غدد لنفاویش پیدا شد ... قرار شد برای بیرون آوردن آبسه عمل شه ... اواسط اردیبهشت که برای این عمل رفت بیمارستان دیگه بر نگشت خونه تا ... تا خونه ی جدیدش ... خونه ی ابدیش ... منزل نو مبارک دایی ! ... ۞۞۞۞۞ مادرجون و حسن مشهد بودن ... خاله ریحانه جمکران ... خاله اعظم و زهرا و نرگس حرم حضرت عبدالعظیم ... مامان و خاله زهره حرم امام ... . . . هر کس به یه جایی پناه برده بود ... خدا چه برنامه ریزی قشنگی برای رفتنش کرده بود ... چه روزهایی رو گذروندیم همه مون ... و چه شبهایی رو تا سحر ختم گرفتیم ... خدا چه قدر قشنگ شده بود ... و چه قدر قشنگ به قشنگی اون لحظه ها نگاه می کرد ... چقدر دایی دلش برای خدا و خدا دلش برای دایی تنگ شده بود ... بیشتر از همه ی ما ... وگرنه نمی رفت ...
۞۞۞۞۞ دلم داره دیوونه می شه ...
|+| نوشته شده توسط زیتون در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 8:47
به نام خدای خوب و مهربون ...
ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممم ! ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممممممممم ! ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممممممممم ! ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممممممممم ! ماشین مخصوص پاس میشمممممممممممممممممممم !
خیلی هم لوسه ! اصلن هم دوسش ندارم ! دلم هم می خواد با ۱۰ پاس شم ! همینه که هست !
|+| نوشته شده توسط زیتون در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 19:19
22 ماه گذشت ...
22 ماه از اولین باری که چشم هایم در انوار متلاطم مدینه النبی غرق شد میگذرد ... اولین بار سحر بود که لرزش روحم ، توان ایستادن را از پاهایم برید و نگاهم ، در بهت دیداری که از لحظه ی دمیده شدن روح در بدنم در انتظارش بود _ و من نمی دانستم _ ، هزار بار جان داد و کفن پوش شد ... هزار بار به خاک سپردمش ... و هر بار هزار مرتبه متولد شد ... اولین بار سحر بود ... و در آن سحر ، دستانم تا صبح تمام آسمان را ورق زد و نگاهم تا انتهای وجودش را پیاده ی پیاده طی کرد ... روحم از کالبد وجودم جدا شده بود و بی مهابا خود را در آغوش انوار سبز الهی رها می کرد ... آن ، من نبودم ... نگاهت ، در آرامش وصف ناشدنی هوای بین الحرمین غرق می شود و حتی لحظه ای به فکر تقلی زدن نمی افتد ... می گذارد خوب خوب تا عمق روشن امواج بالا بروی و خودت را از تنفس هوای سنگین روزهای زندگی ات ،پاک پاک ،رها کنی ... نه می توانی پلک بزنی و نه زانوان خمیده ات را به حرکت درآوری و قدم از قدم برداری ... آویزان یک نسیم شده ای و مبهوت و سرگشته پاهایت را به دنبال چشمهایت کشان کشان بر خاک می کشی و لحظه ای هزار بار دلت را از قفس سینه ات بیرون می آوری و رها میکنی ... بال بال میزند ... و سرگشته تر از تو ، خود را به دیوارهای بقیع می کشاند و آسمان را طواف می کند ... زخم های ملتهب وجودت آرام شده اند ... روحت آرام شده است اصلا ... 22 ماه از آرامش روحم می گذرد ...
اردی بهشت بوی خدا میدهد دلم ... عادت کرده ام این روزها که می رسد چمدان ببندم ... دلم هوای پرواز کردن به سرش می زند ... و مرا با حرفهایش هی هوایی میکند ... یادش به خیر ... تازگی ها زیاد لابه لای فایل های خاک گرفته ام دنبال روزهای اردی بهشتی گذشته می گردم ؛ روزهایی که پر از انتظار بودند و حالا که تمام شده اند مرا در انتظار تکرار شدن خود رها کرده اند ... دلم هوای طرح ولایت کرده است ... 22 ماه پیش زیتون را به روز کرده بودم که معلوم نیست مشهد باشم یا مدینه ... که هم مشهد مشرف شدم و هم مدینه ... و حالا امروز ... نه قرار است بهار را به انتظار بوسیدن دوباره ی خاک بقیع طی کنم و نه به انتظار روزهای پرخاطره ی طرح ولایت ... هرچند این بهار هم به انتظار و البته امید خیلی چیزهای دیگر خواهد گذشت ، ولی چه کنم که دلم سر به هواست و یک دنده ... اردی بهشت که میشود دلش یک چیزهای خاصی را می خواهد ...
راضیه زنگ زد ... دارد حاج خانوم می شود ... خوش به حال دل آسمانی ات راضیه ... راستی ! برای جشن فارغ التحصیلی دعوتم کرد اهواز ... هوای دلم شرجی شد ... دلم تنگ شد برای هوای شرجی اهواز ... میدانم که از این پس احتمال دیدار اولین هم دانشگاهیانم دارد به صفر می رسد ولی ... یاد روزهای اول مهر هزاروسیصدوهشتادوسه هم به خیر ... خدا نکند دلتنگ شوم که دلم برای همه چیز تنگ می شود دیگر ...
رسول خدا(ص) فرمود: «رفق و نرمش با هر چه همراه باشد آن را زینت میدهد و از هر چیز جدا شد نازیبایش مى سازد»
|+| نوشته شده توسط زیتون در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 0:0
به نام پروردگار مهربانی ها ...
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد و سفرهای که تهی بود، بسته خواهدشد و در حوالی شبهای عید، همسایه! صدای گریه نخواهی شنید، همسایه! همان غریبه که قلک نداشت، خواهدرفت و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت *** منم تمام افق را به رنج گردیده منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود به هرچه آینه، تصویری از شکست منست به سنگسنگ بناها، نشان دست منست اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم تمام مردم این شهر، میشناسندم من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد نماز خواندم، اگر دهر ابنملجم شد *** طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد و سفرهام که تهی بود، بسته خواهدشد غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت *** چگونه بازنگردم، که سنگرم آنجاست چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست چگونه بازنگردم که مسجد و محراب و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود قیامبستن و اللهاکبرم آنجاست شکستهبالیام اینجا شکست طاقت نیست کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست *** شکسته میگذرم امشب از کنار شما و شرمسارم از الطاف بیشمار شما من از سکوت شب سردتان خبر دارم شهید دادهام، از دردتان خبر دارم تو هم بهسان من از یک ستاره سر دیدی پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی تویی که کوچهی غربت سپردهای با من و نعش سوخته بر شانه بردهای با من تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم *** اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت و چند بوتهی مستوجب درو هم داشت اگرچه تلخ شد آرامش همیشهیتان اگرچه کودک من سنگ زد به شیشهیتان اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد و مایهی نگرانی برای مردم شد اگرچه متّهم جرم مستند بودم اگرچه لایق سنگینی لحد بودم دم سفر مپسندید ناامید مرا ولو دروغ، عزیزان! بغل کنید مرا تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت به این امام قسم، چیز دیگری نبرم بهجز غبار حرم، چیز دیگری نبرم خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان و مستجاب شود باقی دعاهاتان همیشه قلک فرزندهایتان پر باد و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد *محمد کاظم کاظمی * گاهی وقتا پیش میاد که آدم دیگه دست و دلش به پی نوشت نوشتن و خاطره تعریف کردن نمیره ... ولی هیچ وقت دل آدم از شنیدن حرف دل دست نمی کشه ...
پ.ن : بهار مبارک ...
|+| نوشته شده توسط زیتون در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 8:38
... به نام پروردگار مهربانی ها ...
دیشب کسی به مسلخ خونم کشید و رفت ... دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ... پس کوچه های قلب مرا جست و جو نکرد ... اما مرا به عمق درونم کشید و رفت ...
دلم برای خدا تنگه ... دوباره ...
|+| نوشته شده توسط زیتون در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 8:28
|
||||||||||||||||||||||||||